آن نه عشق است که از دل به زبان می آید
آن نه عشق است که از دل به زبان می آید
وآن نه عاشق که ز معشوق به جان می آید
گو برو در پس زانوی ســعادت بنشین
آن که از دست ملامت به فغان می آید
عاشق آن است که بی خویشتر از باد صبا
پیش شمشیر غمش رقص کنان می آید
حاشا لله که من از تیغ بگردانم روی
گر بدانم که از آن دست و کمان می آید
شرط عشق است که از دوست شکایت نکنند
لیک از شوق حکایت به زبان می آید
سعدیا این همه فریاد تو بی دردی نیست
آتشی هست که دود از سر آن می آید
وآن نه عاشق که ز معشوق به جان می آید
گو برو در پس زانوی ســعادت بنشین
آن که از دست ملامت به فغان می آید
عاشق آن است که بی خویشتر از باد صبا
پیش شمشیر غمش رقص کنان می آید
حاشا لله که من از تیغ بگردانم روی
گر بدانم که از آن دست و کمان می آید
شرط عشق است که از دوست شکایت نکنند
لیک از شوق حکایت به زبان می آید
سعدیا این همه فریاد تو بی دردی نیست
آتشی هست که دود از سر آن می آید
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ ساعت 14:7 توسط مهدی حیدری
|