حالا چرا؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

تو به من خندیدی


"حمید مصدق خرداد 1343"

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

"جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

طفل حرامزاده

گفتم كه بيا كنون كه من مستم مست

اي دختر شوريده دل مست پرست

گفتا كه تو باده خوردي و مست شدي

من مست بدون باده ميخواهم پست

يك شاخه خشك و زار و غمناك شكست

آهسته فرو فتاد و بر خاك نشست

آن شاخه خشك عشق من بود كه مرد

وان خاك دلم كه طرفي از عشق نبست

جز مسخره نيست عشق تا بوده و هست

با مسخرگي جهاني انداخته دست

اي كاش كه در دل طبيعت ميمرد

اين طفل حرامزاده از روز الست

مهرت همچنان هست

مرا خود با تو سري در ميان هست
وگرنه روي زيبا در جهان هست

وجودي دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست

مبر ظن کز سرم سوداي عشقت
رود تا بر زمينم استخوان هست

اگر پيشم نشيني"دل نشاني"
وگر غايب شوي در دل نشان هست

به گفتن راست نايد شرح حسنت
وليکن گفت خواهم تا زبان هست

ندانم قامتست آن يا قيامت
که مي گويد چنين سرو روان هست؟

توان گفتن به مه ماني ولي ماه
نپندارم چنين شيرين دهان هست

بجز پيشت نخواهم سر نهادن
اگر بالين نباشد آستان هست

برو سعدي که کوي وصل جانان
نه بازاريست کآنجا قدر جان هست

بمانیم که چه؟



"سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه؟

زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟

خود رسیدیم به جان، نعش عزیزی هر روز

دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه؟

آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز

بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه؟

دور سر هلهله و هاله شاهین اجل

ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه؟

کشتی‌ای را که پی غرق شدن ساخته‌اند

هی به جان کندن از ورطه برانیم که چه؟

بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه؟

ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست

کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه؟

گر رهایی است برای همه خواهید از غرق

ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه؟

ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم

کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه؟

مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار

این قدر پای تعلل بکشانیم که چه؟

شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند

ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه؟

چه سود؟

جان منی چه بهره كه در بر نبینمت

تاج منی چه سود كه بر سر نبینمت

از سرو ناز گرچه تمنای سایه نیست

لیكن دریغ اگر سر و سرور نبینمت

سنگین دلا كز آینه ات می كنم قیاس

آهی نمی كشم كه مكدر نبینمت

كان خزف شدم تهی از گوهر شعف

كاری مكن كه در صف گوهر نبینمت

دل می بری ولی به تانی و كاهلی

در دلبری دلیر و دلاور نبینمت

این قدر پابه پا نكن از دست می رویم

ترسم كه چشم بندم و دیگر نبینمت

دم های آخرست و به یك دیدنم رضاست

راضی مشو كه این دم آخر نبینمت

دارم همیشه گوهر ایمانت آرزو

تا مستحق كیفر كافر نبینمت

ای كافر – روسپید بر آیی ز امتحان

تا روسیه به عرصه ی محشر نبینمت

قند مكرر است ترا شعر شهریار

تك قند تویی- كه مكرر نبینمت

استاد شهریار

حتی به روزگاران


ای مھربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
گفتی : به روزگاران مھری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار، بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمه ی محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران
دکتر شفیعی کدکنی