چشم نمی کنم به خود تا چه رسد به دیگری

گـر بــرود بـه هـر قـدم در ره دیـدنـت سـری

 مـن نـه حـریـف رفـتــنـم از در تـو بــه هـر دری

 تــا نـکــنـد وفــای تــو در دل مــن تــغــیـری  

چشم نمی کنم به خود تا چه رسد به دیگری

 خـود نـبــود و گـر بــود تـا بــه قـیـامـت آزری

 بـت نـکـنـد بـه نـیکـوی چـون تـو بـدیـع پـیکـری

 سرو روان ندیده ام جـز تـو بـه هیچ کشوری

 هـم نـشــنـیـده ام کــه زاد از پــدری و مـادری

گـر بـه کـنار آسـمان چـون تـو بـرآید اخـتـری

 روی بــپـوشـد آفـتـاب از نـظـرش بـه مـعـجـری

حاجت گوش و گردنت نیست به زر و زیوری

 یا بـه خضاب و سرمه ای یا بـه عبـیر و عنبـری

تــاب وغــا نــیــاورد قــوت هــیـچ صــفــدری

 گر تـو بـدین مشاهدت حمله بـری بـه لشکری

بـسـتـه ام از جـهانیان بـر دل تـنگ من دری

 تـا نکنم بـه هیچ کس گوشـه چـشـم خـاطری

گر چه تو بـهتری و من از همه خلق کمتری

 شـاید اگـر نظـر کـند محـتـشـمی بـه چـاکـری

بــاک مـدار سـعـدیـا گـر بــه فـدا رود سـری

هر که بـه معـظـمی رسـد تـرک دهد محـقری

 

بنشينم و صبر پيش گيرم

ای سرو بلند قامت دوست «---» وه وه که شمايلت چه نيکوست
در پای لطافت تو ميراد «---» هر سرو سهی که بر لب جوست
نازک بدنی که می نگنجد «---» در زير قبا چو غنچه در پوست
مهپاره به بام اگر برآيد «---» که فرق کند که ماه يا اوست ؟
آن خرمن گل نه گل که باغ است «---» نه باغ ارم که باغ مينوست
آن گوی معنبرست در جيب «---» يا بوی دهان عنبرين بوست ؟
در حلقه صولجان زلفش «---» بيچاره دل اوفتاده در گوست
می سوزد و همچنان هوادار «---» می ميرد و همچنان دعا گوست
خون دل عاشقان مشتاق «---» در گردن ديده بلاجوست
من بنده لعبتان سيمين «---» کآخر دل آدمی نه از روست
بسيار ملامتم بکردند «---» کاندر پی او مرو که بد خوست
ای سخت دلان سُست پيمان «---» اين شرط وفا بود که بی دوست
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
در عهد تو ای نگار دلبند «---» بس عهد که بشکنند و سوگند
ديگر نرود به هيچ مطلوب «---» خاطر که گرفت با تو پيوند
از پيش تو راه رفتنم نيست «---» همچون مگس از برابر قند
عشق آمد و رسم عقل برداشت «---» شوق آمد و بيخ صبر برکند
در هيچ زمانه ای نزادست «---» مادر به جمال چون تو فرزند
باد است نصيحت رفيقان «---» واندوه فراق کوه الوند
من نيستم ار کسی دگر هست «---» از دوست به ياد دوست خرسند
اين جور که می بريم تا کی ؟ «---» وين صبر که می کنيم تا چند ؟
چون مرغ به طمع دانه در دام «---» چون گرگ به بوی دنبه در بند
افتادم و مصلحت چنين بود «---» بی بند نگيرد آدمی پند
مستوجت اين و بيش از اينم «---» باشد که چو مردم خردمند
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
امروز جفا نمی کند کس «---» در شهر مگر تو می کنی بس
در دام تو عاشقان گرفتار «---» در بند تو دوستان مُحبّس
صبحی که مشام جان عشّاق «---» خوشبوی کند اذا تَنفّس
اندام تو خود حرير چين است «---» ديگر چه کنی قبای اطلس ؟
من در همه قول ها فصيهم «---» در وصف شمايل تو اخرس
جان در قدمت کنم وليکن «---» ترسم ننهی تو پای بر خس
ای صاحب حسن در وفا کوش «---» کاين حسن وفا نکرد با کس
آخر به زکات تندرستی «---» فرياد دل شکستگان رس
من بعد مکن چنان کزين پيش «---» ورنه به خدا که من ازين پس
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
چشمی که نظر نگه ندارد «---» بس فتنه که بر سر دل آرد
آهوی کمند زلف خوبان «---» خود را به هلاک می سپارد
فرياد ز دست نقش ، فرياد «---» و آن دست که نقش می نگارد
هر جا که مولهی چو فرهاد «---» شيرين صفتی برو گمارد
کس بار مشاهدت نچيند «---» تا تخم مجاهدت نکارد
ناليدن عاشقان دلسوز «---» ناپخته مجاز می شمارد
عيبش نکنيد هوشمندان «---» گر سوخته خرمنی ، بزارد
خاری چه بود به پای مشتاق «---» تيغيش بران که سر نخارد
حاجت به در کسی است ما را «---» کاو حاجت کس نمی گزارد
گويند برو ز پيش جورش «---» من می روم او نمی گذارد
من خود نه به اختيار خويشم «---» گر دست ز دامنم بدارد
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
بعد از طلب تو در سرم نيست «---» غير از تو به خاطر اندرم نيست
ره می ندهی که پيشت آيم «---» وز پيش تو ره که بگذرم نيست
من مرغ زبون دام انسم «---» هر چند که می کُشی ، پرم نيست
گر چون تو پری در آدميزاد «---» گويند که هست باورم نيست
مهر از همه خلق بر گرفتم «---» جز ياد تو در تصوّرم نيست
گويند بکوش تا بيابی «---» می کوشم و بخت ياورم نيست
قسمی که مرا نيافريدند «---» گر جهد کنم ميسّرم نيست
ای کاش مرا نظر نبودی «---» چون حظّ نظر برابرم نيست
فکرم به همه جهان بگرديد «---» وز گوشه صبر بهترم نيست
با بخت جدل نمی توان کرد «---» اکنون که طريق ديگرم نيست
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
ای دل نه هزار عهد کردی «---» کاندر طلب هوی نگردی ؟
کس را چه گنه تو خويشتن را «---» بر تيغ زدی و زخم خوردی
ديدی که چگونه حاصل آمد «---» از دعوی عشق روی زردی ؟
يا دل بنهی به جور و بيداد «---» يا قصّه عشق در نوردی
ای سيم تن سياه گيسو «---» کز فکر ، سرم سپيد کردی
بسيار سيه ، سپيد کردست «---» دوران سپهر لاجوردی
صلح است ميان کفر و اسلام «---» با ما تو هنوز در نبردی
سر بيش گران مکن که کرديم «---» اقرار به بندگیّ و خردی
با درد توام خوش است ازيراک «---» هم دردی و هم دوای دردی
گفتی که صبور باش ، هيهات «---» دل موضع صبر بود و بردی
هم چاره تحمّل است و تسليم «---» ورنه به کدام جهد و مردی
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
بگذشت و نگه نکرد با من «---» در پای کشان ، ز کبر دامن
دو نرگس مست نيم خوابش «---» در پيش و بحسرت از قفا من
ای قبله دوستان مشتاق «---» گر با همه آن کنی که با من
بسيار کسان که جان شيرين «---» در پای تو ريزند اوّلاً من
گفتم که شکايتی بخوانم «---» از دست تو پيش پادشا من
کاين سخت دلی و سست مهری «---» جرم از طرف تو بود يا من ؟
ديدم که نه شرط مهربانی است «---» گر بانگ بر آرم از جفا من
گر سر برود فدای پايت «---» دست از تو نمی کنم رها من
جز وصل تو ام حرام بادا «---» حاجت که بخواهم از خدا من
گويندم از او نظر بپرهيز «---» پرهيز ندانم از قضا من
هرگز نشنيده ای که ياری «---» بی يار صبور بود تا من
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
ای روی تو آفتاب عالم «---» انگشت نمای آل آدم
احيای روان مردگان را «---» بويت نفس مسيح مريم
بر جان عزيزت آفرين باد «---» بر جسم شريفت اسم اعظم
محبوب منی چو ديده راست «---» ای سرو روان به ابروی خم
دستان که تو داری ای پری روی «---» بس دل ببری به کفّ مِعصم
تنها نه منم اسير عشقت «---» خلقی متعشّقند و من هم
شيرين جهان تويی به تحقيق «---» بگذار حديث ما تقدّم
خوبيت مسلّم است و ما را «---» صبر از تو نمی شود مسلّم
تو عهد و وفای خود شکستی «---» از جانب ما هنوز محکم
مگذار که خستگان بميرند «---» دور از تو به انتظار مرهم
بی ما تو به سر بری همه عمر «---» من بی تو گمان مبر که يک دم
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
گُل را مبريد پيش من نام «---» با حُسن وجود آن گُل اندام
انگشت نمای خلق بوديم «---» مانند هلال از آن مه تام
ما خود زده ايم جام بر سنگ «---» ديگر مزنيد سنگ در جام
آخر نگهی به سوی ما کن «---» ای دولت خاص و حسرت عام
بس در طلب تو ديگ سودا «---» پختيم و هنوز کار ما خام
درمان اسير عشق صبر است «---» تا خود به کجا رسد سرانجام
من در قدم تو خاک بادم «---» باشد که تو بر سرم نهی گام
دور از تو شکيب چند باشد ؟ «---» ممکن نشود بر آتش آرام
در دام غمت چو مرغ وحشی «---» می پيچم و تنگ می شود دام
من بی تو نه راضيم وليکن «---» چون کام نمی دهی به ناکام
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
ای زلف تو هر خمی کمندی «---» چشمت به کرشمه چشم بندی
مخرام بدين صفت مبادا «---» کز چشم بدت رسد گزندی
ای آينه ، ايمنی که ناگاه «---» در تو رسد آه دردمنی
يا چهره بپوش يا بسوزان «---» بر روی چو آتشت سپندی
ديوانه عشقت اين پری روی «---» عاقل نشود به هيچ پندی
تلخ است دهان عيشم از صبر «---» ای تُنگ شکر بيار قندی
ای سرو به قامتش چه مانی ؟ «---» زيباست ولی نه هر بلندی
گريم به اميد و دشمنانم «---» بر گريه زنند ريشخندی
ای کاش ز در درآمدی دوست «---» تا ديده دشمنان بکندی
يا رب چه شدی اگر به رحمت «---» باری سوی ما نظر فکندی ؟
يک چند به خيره عمر بگذشت «---» من بعد بر آن سرم که چندی
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
آيا که به لب رسيد جانم «---» آوخ که ز دست شد عنانم
کس ديده چو من ضعيف هرگز «---» کز هستی خويش در گمانم ؟
پروانه ام اوفتان و خيزان «---» يکباره بسوز و وا رهانم
گر لطف کنی بجای اينم «---» ور جور کنی سزای آنم
جز نقش تو نيست در ضميرم «---» جز نام تو نيست بر زبانم
گر تلخ کنی به دوريم عيش «---» يادت چو شکر کند دهانم
اسرار تو پيش کس نگويم «---» اوصاف تو پيش کس نخوانم
با درد تو ياوری ندارم «---» و از دست تو مخلصی ندانم
عاقل بجهد ز پيش شمشير «---» من کشته سر بر آستانم
چون در تو نمی توان رسيدن «---» به زان نبود ، که تا توانم
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
آن برگ گل است يا بنا گوش ؟ «---» يا سبزه به گرد چشمه نوش ؟
دست چو منی قيامه باشد «---» با قامت چون تويی در آغوش
من ماه نديده ام کله دار «---» من سرو نديده ام قبا پوش
وز رفتن و آمدن چه گويم «---» می آرد وجد و می برد هوش
روزی دهنی به خنده بگشاد «---» پسته ، دهن تو گفت خاموش
خاطر پی زهد و توبه می رفت «---» عشق آمد و گفت زرق مفروش
مستغرق يادت آنچنانم «---» کم هستی خويش شد فراموش
ياران به نصيحتم چه گويند «---» بنشين و صبور باش و مخروش
ای خام من اينچنين بر آتش «---» عيبم مکن ار برآورم جوش
تا جهد بود به جان بکوشم «---» وآنگه به ضرورت از بن گوش
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
طاقت برسيد و هم بگفتم «---» عشقت که ز خلق می نهفتم
طاقم ز فراق و صبر و آرام «---» ز آن روز که با غم تو جفتم
آهنگ دراز شب ز من پرس «---» کز فُرقت تو دمی نخفتم
بر هر مژه قطره ای چو الماس «---» دارم که به گريه سنگ سُفتم
گر کشته شوم عجب مداريد «---» من خود ز حيات در شگفتم
تقدير در اين ميانم انداخت «---» چندانکه کناره می گرفتم
دی بر سر کوی دوست لختی «---» خاک قدمش به ديده رُفتم
نه خوارترم ز خاک ، بگذار «---» تا در قدم عزيزش اُفتم
زآنگه که برفتی از کنارم «---» صبر از دل ريش گفت رُفتم
می رفت و به کبر و ناز می گفت «---» بی ما چه کنی ؟ به لابه گفتم
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
باری بگذر که در فراغت «---» خون شد دل ريش از اشتياقت
بگشای دهن که پاسخ تلخ «---» گويی شکر است در مذاقت
در کشته خويشتن نگه کن «---» روزی اگر افتد اتّفاقت
تو خنده زنان چو شمع و خلقی «---» پروانه صفت در احتراقت
ما خود ز کدام خيل باشيم «---» تا خيمه زنيم در وُثاقت ؟
بس ديده که شد در انتظارت «---» دريا و ، نمی رسد به ساقت
نه قدرت با تو بودنم هست «---» نه طاقت آنکه در فراقت
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
آوخ که چو روزگار برگشت «---» از من دل و صبر و يار برگشت
برگشتن ما ضرورتی بود «---» و آن شوخ به اختيار برگشت
پرورده بُدم به روزگارش «---» خو کرد و چو روزگار برگشت
غم نيز چه بودی ار برفتی «---» آن روز که غمگسار برگشت
رحمت کن اگر شکسته ای را «---» صبر از دل بيقرار برگشت
عذرش بنه ار به زير سنگی «---» سر کوفته ای چو مار برگشت
زين بحر عميق جان به در برد «---» آنکس که هم از کنار برگشت
من ساکن خاک پاک عشقم «---» نتوانم از اين ديار برگشت
بيچارگی است چاره عشق «---» دانی چه کنم چو يار برگشت
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
هر دل که به عاشقی زبون نيست «---» دست خوش روزگار دون نيست
جز ديده جان عاشقان را «---» بر چهره دوان سرشک خون نيست
کوته نظری به خلوتم گفت «---» غوغا مکن آخرت جنون نيست
گفتم ز تو کی بر آيد اين دود «---» کز آتش غم در اندرون نيست ؟
عاقل داند که ناله زار «---» از سوزش سينه ای برون نيست
تسليم قضا شوم کزين قيد «---» کس را به خلاص رهنمون نيست
صبر ار نکنم چه چاره سازم ؟ «---» آرام دل از يکی فزون نيست
گر بُکشد و گر معاف دارد «---» در قبضه او چو من زبون نيست
دانی به چه ماند آب چشمم ؟ «---» سيلاب که يک دمش سکون نيست
در دهر وفا نبود هرگز «---» يا بود و به بخت ما کنون نيست
جان بر رخ روی يار کردم «---» گفتم مگرش وفاست چون نيست
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
در پای تو هر که سر نينداخت «---» از روی تو پرده بر نينداخت
در تو نرسيد و پی غلط کرد «---» آن مرغ که بال و پر نينداخت
کس با رخ تو نباخت اسبی «---» تا جان چو پياده در نينداخت
ديدار تو روشنی نيفزود «---» آن را که چو شمع سر نينداخت
بارت بکشم که مرد معنی «---» در باخت سر و سپر نينداخت
جان داد و درون به خلق ننمود «---» خون خورد و سخن به در نينداخت
روزی گفتم کسی چو من جان «---» از بهر تو در خطر نينداخت
گفتا نه که تير چشم مستم «---» صيد از تو ضعيفتر نينداخت
با آنکه همه نظر در اويم «---» روزی سوی ما نظر نينداخت
نوميد نيم که چشم لطفی «---» بر من فکند و گر نينداخت
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
ای بر تو قبای حُسن چالاک «---» صد پيرهن از جدائيت چاک
پيشت به تواضع است گويی «---» افتادن آفتاب بر خاک
ما خاک شديم و هم نگردد «---» خاک درت از جَبين ما پاک
چشم از تو توان بريد ؟ هيهات «---» کس بر تو توان گُزيد ؟ حاشاک
اوّل دل برده باز پس ده «---» تا دست بدارمت ز فتراک
بعد از تو به هيچکس ندارم «---» اميد و ، ز کس نيايدم باک
درد از جهت تو عين داروست «---» زهر از قِبَل تو محض ترياک
سودای تو آتش جهان سوز «---» هجران تو ورطه ای خطر ناک
روی تو چه جای سحر بابل ؟ «---» موی تو چه جای مار ضحّاک
گرد ار چه بسی هوا بگيرد «---» هرگز نرسد به گرد افلاک
سعدی بس از اين که وصف حُسنش «---» دامن ندهد به دست ادراک
پای طلب از روش فرو ماند «---» می بينم و چاره نيست الاّک
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
ای چون لب لعل تو شکر نی «---» بادام دو چشمت ای پسر نی
جز سوی تو ميل خاطرم نه «---» جز در رخ تو مرا نظر نی
خوبان جهان همه بديدم «---» مثل تو به چابکی دگر نی
پيران جهان نشان ندادند «---» چون تو دگری به هيچ قرنی
ای آنکه به باغ دلبری بر «---» چون قدّ خوش تو يک شَجَر نی
چندين شَجَر وفا نشاندم «---» وَز وصل تو ذرّه ای ثمر نی
آوازه من زِ عرش بگذشت «---» وز درد دلم تو را خبر نی
از رفتن من غمت نباشد «---» از آمدن تو خود اثر نی
باز آيم اگر دهی اجازت «---» ای راحت جان من ، و گر نی
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
شد موسم سبزه و تماشا «---» برخيز و بيا به سوی صحرا
کان فتنه که روی خواب دارد «---» هر جا که نشست ، خاست غوغا
صاحب نظری که ديد رويش «---» ديوانه عشق گشت و شيدا
دانی نکند قبول هرگز «---» ديوانه حديث مرد دانا
چشم از پی ديدن تو دارم «---» من بی تو خَسَم کنار دريا
از جور رقيب خود ننالم «---» خار است نخست بار خرما
گفته ست مگر حسود با تو «---» زنهار مرو از اين پس آنجا
سعدی غم دل نهفته می دار «---» تا می نشود ز غير رسوا
من نيز اگر چه ناشکيبم «---» روزی دو برای مصلحت را
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم
****
بربود جمالت ای مه نو «---» از ماه شب چهارده ضو
چون می گذری بگو به طاووس «---» گر جلوه کنان رَوی چنين رو
گر لاف زنی که من صبورم «---» دور از تو حکايتی ست مشنو
دستی ز غمت نهاده بر دل «---» چشمی ز پِيَت فتاده در گو
يا از در عاشقان درون آی «---» يا از دل طالبان برون شو
زين جور و تحکّمت غرض چيست ؟ «---» بنياد وجود ما کن و رو
با من چو جُوی نديد معشوق «---» نگرفت حديث من به يک جو
گفتم کهنم مبين که روزی «---» باشد که به خلعتی شوم نو
در سايه شاهِ آسمان قدر «---» مه طلعتِ آفتاب پرتو
از طلعت تو حديث شيرين «---» گر می نرسد به گوش خسرو
بنشينم و صبر پيش گيرم
دنباله کار خويش گيرم