کافر عشق

کافر عشقم مسلمانی مرا در کار نیست

هر رگ من تار گشته حاجت زنار نیست

از سر بالین من برخیز ای نادان طبیب

دردمند عشق را دارو به جز دیدار نیست

ناخدا در کشتی ما گر نباشد گو مباش

ما خدا داریم ما را ناخدا در کار نیست

خلق می گوید که خسرو بت پرستی می کند

آری آری می کنم با خلق ما را کار نیست

ارسال شده توسط گل گلاب

ای که در کوی خرابات......

ای که در کوی خرابات مقامی داری ای که با زلف و رخ يار گذاری شب و روز ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند خال سرسبز تو خوش دانه عيشيست ولی بوی جان از لب خندان قدح می‌شنوم چون به هنگام وفا هيچ ثباتيت نبود نام نيک ار طلبد از تو غريبی چه شود بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود                      جم وقت خودی ار دست به جامی داری فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری گر از آن يار سفرکرده پيامی داری بر کنار چمنش وه که چه دامی داری بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری می‌کنم شکر که بر جور دوامی داری تويی امروز در اين شهر که نامی داری تو که چون حافظ شبخيز غلامی داری                     
 

نظری کن که بجان آمدم از دلتنگی

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟

گره از کار فروبسته ما بگشایی؟

 نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی

گذری کن که خیالی شدم از تنهایی

 گفته بودی که بیایم، چو به جان آیی تو

من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی

 بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال

عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی

 همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب

به که بینم که تویی چشم مرا بینایی

 پیش از این گر دگری در دل من می‌گنجید

جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی

 جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید

وین عجبتر که تو خود، روی به کس بنمایی

 گفتی از لب بدهم، کام عراقی روزی

وقت آنست که آن وعده وفا فرمایی

قضای روزگار


مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد.کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمی و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد....


فردای آن روز وقتی که کشاورز روی روی زمینش مشغول کار بود،کالسکه سلطنتی مجللی در کنار نرده های ورودی زمین کشاورز ایستاد .دو سرباز از آن پیاده شدند و در را برای آقای قد بلندی که لباس های اشرافی بر تن داشت ،بازکردند.زمانی که آن مرد با لباس های گران قیمتی که برتن داشت پایین آمد ،خود را پدر پسری که کشاورز روز گذشته او را از مرگ نجات داده بود،معرفی کرد.اوبه کشاورز گفت که می خواهد این محبتش را جبران کند وحاضر است در عوض کار بزرگی که او انجام داده،هرچه بخواهد به او بدهد .
کشاورز با مناعت طبعی که داشت به مرد ثروتمند گفت که او این کار را برای رضای خدا وبه خاطر انسانیت انجام داده و هیچ چشم داشتی در مقابل آن ندارد.در همین موقع پسرکشاورز از ساختمان وسط زمین بیرون آمد.مرد ثروتمند که متوجه شد کشاورز پسرس هم سن وسال پسر خودش دارد ،به پیرمردگفت که می خواهد یک معامله با او بکند.مردثروتمند گفت حال که تو پسرم را نجات دادی ،من هم پسر تو را مثل پسر خودم می دانم .پس اجازه بده هزینه تحصیل او را در بهترین مدارس ودانشگاهها بپردازم .کشاورز موافقت کرد وپسرش پس از چند سال از دانشگاه علوم پزشکی لندن فارغ التحصیل شد وبه خاطر کشف یکی از بزرگ ترین ومهم ترین داروهای نجات بخش جهان که پنی سیلین بود،به عنوان یک دانشمند مشهور شناخته شد .آن پسر کسی نبود جز الکساندر فلیمینگ .چندسال گذشت .دست بر قضا پسر مرد ثروتمند به بیماری لاعلاجی مبتلا شد و این بار الکساندر،پسر کشاورز که امروز یک دانشمند برجسته بود با داروی جدیدش بار دیگر جان آن پسر را نجات داد .
جالب است بدانید که آن مرد ثروتمند و نجیب زاده کسی نبود جز لردراندلف چرچیل و پسرش هم کسی نبود جز وینستون چرچیل .

ارسال شده توسط گل گلاب

مرغ باغ ملکوت

روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم
آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم
رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
کیست آن گوش که او می شنود آوازم
یا کدام است سخن می کند اندر دهنم
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد
یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
به یکی عربده مستانه به هم درشکنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آنکه آورد مرا باز برد تا وطنم
تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی....

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را
قیمت عشق نداند، قدم صدق ندارد

سُست عهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مُخیّر بکنندم به قیامت که چه خواهی

 دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم

تا بگویند پس از من که به سر بُرد وفا را
خُنُک آن درد که یارم به عیادت به سر آید

 دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را
باور از مات نباشد، تو در آیینه نگه کن

تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را
از سر زلف عروسان چمن دست بدارد

 به سر زلف تو گر دست رسد بادِ صَبا را
سر انگشت تحیُّر بگَزَد عقل به دندان

چون تأمل کند این صورتِ انگشت‌نما را
آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت

که سراپای بسوزند منِ بی‌سر‌و‌پا را
چشمِ کوته نظران بر ورقِ صورتِ خوبان

خط همی‌بیند و عارف قلمِ صُنع خدا را
همه را دیده به رویت نگرانست، ولیکن

خودپرستان ز حقیقت نشناسند هویٰ را
مهربانی ز من آموز و گَرَم عُمر نماند

به سر تربت سعدی بطلب مِهرِگیا را
هیچ هشیار ملامت نکند مستیِ ما را

قًل لصاح ترک الناس من الوجد سُکاریٰ

ارسال شده توسط گل گلاب

گل گلاب دوست داریم و ازت تشکر میکنم

قبله آمال

حاجیان رَخت چو از مکه برند / مدتی در عقب ِ سر نگرند

تا به جایی که حرم در نظر است / چشم حجاج به دنبال سر است

من هم از کوی تو گر بستم بار / باز با کوی تو دارم سر و کار

چشم دل سوی تو دارم شب و روز / چشم بر کوی تو دارم شب و روز

تو صَنم قبله ی ِ آمالِ منی / چون کنم صرف ِ نظر ؟ مال ِ منی

روی رخشنده ی ِ تو قبله ی ِ ماست / مَردُم ِ دیده ی ِ ما قبله نماست

مادر

گویند مرا چو زاد مادر / پستان به دهن گرفتن آموخت

شب ها برِ گاهواره ی ِ من / بیدار نشست و خُفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا بُرد / تا شیوه یِ راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم / الفاظ نِهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لبِ من / بر غُنچه یِ گُل شکفتن آموخت

پس هستی ِ من زِ هستی ِ اوست / تا هستم و هست ، دارَمَش دوست

نامه به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی می‌کرد، متوجه نامه‌ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌ای به خدا.                        
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:       

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی‌ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم.   یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ‌کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من کمک کن.                          


کارمند اداره پست خیلی تحت‌تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد که آن‌را برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینکه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود؛ نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:   
خدای عزیزم. چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی   عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با آن‌ها بگذرانم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی   برایم فرستادی، البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند. 

لعبت خندان

اي لعبت خندان! لب لعلت كه مزيده است؟ ‌/‌ وي باغ لطافت! به رويت كه گزيده است؟

زيباتر از اين صيد همه عمر نكرده است ‌/‌ شيرين‌تر از اين خربزه هرگز نبريده است

با جمله برآميزي و از ما بگريزي ‌/‌ جرم از تو نباشد، گنه از بخت رميده است

نيك است كه ديوار به يك بار بيفتاد ‌/‌ تا هيچ كس اين باغ نگويي كه نديده است

در دجله كه مرغابي از انديشه نرفتي ‌/‌ كشتي رَود اكنون كه تَتَر جَسر بريده است

سعدي در بُستان هواي دگري زن ‌/‌ واين كشته رها كن كه در او گله چريده است

ارسال شده توسط مریدی دیگر بنام عاموت

مسعود جون ممنون

گفتم ........ گفتا.........

گفتم: تو شيرين مني...
گفتا: تو فرهادي مگر؟...
گفتم: خرابت مي شوم...
گفتا: تو آبادي مگر؟...
گفتم: ندادي دل به من...
گفتا:تو جان دادي مگر؟...
گفتم: ز كويت مي روم...
گفتا: تو آزادي مگر؟...
گفتم: فراموشم نكن...
گفتا: تو در يادي مگر؟

قدرت اندیشه

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .

تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.

من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

نتيجه اخلاقي :

هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .

مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .

آنگاه که...........

آنگاه که غرور کسي را له مي کني،

آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،

آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،

آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،

آنگاه که هر چه بخواهي به سر بندگان خدا مي آوري ،

آنگاه که تظاهر به دوستي مي کني ولي دشمن واقعي هستي،

انگاه که ديگران را نمي فهمي فقط ادعا داري ،

آنگاه که براحتي حق ديگران را ضايع مي کني که خودت مطرح شوي

آنگاه که چيزي از حق مردم نمي داني

آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،

آنگاه که بندگان خدا از تو بخاطر حقوقي که مال انها بوده و تو ضايع مي کردي و از تو متنفرند

 آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،

آنگاه که بندگان خدا از تو متنفرند، خدا با تو چگونه است؟

مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز  مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟

بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند؟

پس واي بر تو

واي بر تو

واي بر تو

استغنا

با کمال احتياج از خلق استغنا خوش است
با دهان تشنه مردن بر لب دريا خوش است

**
نيست پروا تلخ کامان را ز تلخی های عشق
آب دريا در مذاق ماهی دريا خوش است

**
هر چه رفت از عمر، ياد آن به نيکی می کنند
چهره امروز در آيينه فردا خوش است

**
برق را در خرمن مردم تماشا کرده است
آنکه پندارد که حال مردم دنيا خوش است

**
فکر شنبه
تلخ دارد جمعه اطفال را
عشرت امروز بی انديشه فردا خوش است

** 
هيچ کاری بی تامل گرچه صائب خوب نيست
بی تامل آستين افشاندن از دنيا خوش است

 

یک با یک برابر نیست

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.

ولی اخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسم میکردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق میزد.

دلم میسوخت به حال آنکه ........

برای اینکه بیخودهای و هو می کرد و با آن شور بی پایان 

   تساویهای جبری را نشان میداد                                                   .

با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین نوشت:

(یک با یک برابر است)        1=1

از میان جمع شاگردان یکی برخواست

     .همیشه یک نفر باید به پا خیزد         

                                    به آرامی سخن سر داد:


تساوی اشتباهی فاحش و محض است .

نگاه بچه ها نا گه به یک سو خیره گشت ومعلم مات بر جا ماند.

و او پرسید:اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟         

سکوت مدهشی بود وسوالی سخت.

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود.

واو با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود وآنکه قلبی پاک ودستی فاقد زر داشت پایین بود.

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص ماه داشت بالا بود وان سیه چهره که می نالید پایین بود.

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیرو رو میشد


حال میپرسم: یک اگر با یک برابر بود

   نان ومال مفت خوران از کجا آماده میگردید؟

 یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟                                                                                                                                


یک اگر بایک برابر بود


              پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟


                                یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟                   


یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت:بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:


                                   (یک با یک برابر نیست)


خسرو گلسرخی


 

درسی از ابومسلم خراسانی

شاگرد معمار ، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است .
روزی برای سلمانی به راه افتاد دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند . فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند . به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد . مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند ؟! جوان گفت : آری
مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت : اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری .

چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت . استاد خندید و گفت سالار ایرانیان ، ابومسلم خراسانی . جوان لرزید و گفت : آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم.
اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : “آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود .”
ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.



راه بهشت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...
بخشی از کتاب "شیطان و دوشزه پریم " اثر پائولو کوئیلو

شادی در تنهایی نیست

ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود . شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج ، نیمه های شب صدای فریاد  و ناله شنید برخاست و از خانه بیرون آمد صدای فریاد و ناله های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می رسید . مبهوت فریاد ها و ناله ها بود که شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت : این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده  ، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شبها ناله هایش را می شنویم . چون در بین ما نیست همین فریاد ها به ما می گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می شویم .  که نفس می کشد . ناصر خسرو گفت می خواهم به پیش آن مرد روم . مرد گفت بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد . ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود .
مرد به آن دو گفت از جان من چه می خواهید ؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم .
ناصر خسرو گفت  : من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده ، اگر عاشقی همراه من شو . چون در سفر گمشده خویش را باز یابی . دیدن آدمهای جدید و زندگی های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت . در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود . چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم .
چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود . سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت  .
اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد بزرگ می گوید :
“سنگینی یادهای سیاه را
با تنهایی دو چندان می کنی …
به میان آدمیان رو  و  در شادمانی آنها سهیم شو
لبخند آدمیان اندیشه های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود . ”
شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه ایی بسازند ، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند…

زاع و عقاب

گشت غمناک دل و جان عقاب               

چو ازو دور شد ايام شباب
 ديد کش دور به انجام رسيد               

آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد            

ره سوي کشور ديگر گيرد

خواست تا چاره ناچار کند               

دارويي جويد و در کار کند
صبحگاهي ز پي چاره کار             

گشت بر باد سبک سير سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت             

ناگه از وحشت پر ولوله گشت
و ان شبان بيم زده، دل نگران               

شد پي بره‌ نوزاد دوان
 کبک در دامن خاري آويخت            

مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه کرد و رميد            

دشت را خط غباري بکشيد
ليک صياد سر ديگر داشت             

صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاريست حقير                

زنده را دل نشود از جان سير
صيد هر روزه به چنگ آمد زود            

مگر آن روز که صياد نبود
آشيان داشت در آن دامن دشت             

زاغکي زشت و بد اندام و پلشت
سنگها از کف طفلان خورده                

جان ز صد گونه بلا در برده
 سال‌ها زيسته افزون زشمار                

شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب                    

ز آسمان سوي زمين شد به شتاب

گفت که اي ديده ز ما بس بيداد          

با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلي دارم اگر بگشايی                 

بکنم آنچه تو مي‌فرمیاي
گفت: ما بنده درگاه توایم              

تا که هستيم هوا خواه توايم
بنده آماده بود فرمان چيست؟            

جان به راه تو سپارم، جان چيست؟
دل چو در خدمت تو شاد کنم              

ننگم آيد که زجان ياد کنم
اين همه گفت ولي در دل خويش          

گفتگويي دگر آورد به پيش
 کاين ستمکار قوي پنجه کنون            

از نيازست چنين زار و زبون
 ليک ناگه چو غضبناک شود                

زو حساب من و جان پاک شود
 دوستي را چو نباشد بنياد                

حزم را بايدت از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد            

پر زد و دور ترک جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب             

که مرا عمر حبابیست بر آب
راست است اين که مرا تيز پرست              

ليک پرواز زمان تيز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت          

به شتاب ايام از من بگذشت
ارچه از عمر دل سيري نيست               

مرگ مي‌آيد و تدبيري نيست
 من و اين شهپر و اين شوکت و جاه        

عمرم از چيست بدين حد کوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز              

به چه فن يافته‌اي عمر دراز؟
پدرم از پدر خويش شنيد            

که يکي زاغ سيه روي پليد
 با دو صد حيله به هنگام شکار              

صد ره از چنگش کردست فرار
پدرم نيز به تو دست نيافت              

تا به منزلگه جاويد شتافت
 ليک هنگام دم باز پسين             

چون تو بر شاخ شدي جايگزين
 از سر حسرت با من فرمود               

کاين همان زاغ پليدست که بود
 عمر من نيز به يغما رفته است              

يک گل از صد گل تو نشکفته است
 چيست سرمايه اين عمر دراز؟            

رازي اينجاست تو بگشا اين راز
زاغ گفت : گر تو درين تدبيری            

عهد کن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر که پذيرد کم و کاست               

ديگران را چه گنه کاين ز شماست
زآسمان هيچ نياييد فرود                 

آخر از اين همه پرواز چه سود؟
 پدر من که پس از سيصد و اند                

کان اندرز بد و دانش و پند
 بارها گفت که بر چرخ اثير              

بادها راست فراوان تاثير
 بادها کز زبر خاک وزند                

 تن و جان را نرسانند گزند
 هر چه از خاک شوي بالاتر                

باد را بيش گزندست و ضرر
 تا به جايي که بر اوج افلاک             

 آيت مرگ شود پيک هلاک
 ما از آن سال بسي يافته‌ايم             

کز بلندي رخ بر تافته‌ايم
 زاغ را ميل کند دل به نشيب            

عمر بسيارش از آن گشته نصيب
 ديگر اين خاصيت مردار است             

عمر مردار خوران بسيار است
 گند و مردار بهين درمانست                

چاره رنج تو زان آسانست
 خيز و زين بيش ره چرخ مپوی             

طعمه خويش بر افلاک مجوي
 آسمان جايگهي سخت نکوست            

به از آن کنج حياط و لب جوست
 من که بس نکته نيکو دانم               

راه هر برزن و هر کو دانم
 آشيان در پس باغي دارم            

وندر آن باغ سراغي دارم
 خوان گسترده الواني هست            

خوردني‌های فراوانی هست
آنچه زان زاغ و را داد سرا              

گند زاري بود اندر پس باغ
 بوي بد رفته از آن تا ره دور              

معدن پشّه، مقام زنبور
 نفرتش گشته بلاي دل و جان              

سوزش و کوري دو ديده از آن
 آن دو همراه رسيدند از راه              

زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت :خواني که چنين الوانست             

لايق حضرت اين مهمانست
 مي‌کنم شکر که درويش نيم               

خجل از ما حضر خويش نيم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند           

تا بياموزد از و مهمان پند
 عمر در اوج فلک برده به سر             

دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش             

حيوان را همه فرمانبر خويش
 بارها آمده شادان ز سفر                     

به رهش بسته فلک طاق ظفر
 سينه کبک و تذرو و تيهو                

تازه و گرم شده طعمه او
 اينک افتاده بر اين لاشه و گند             

بايد از زاغ بياموزد پند؟
بوي گندش دل و جان تافته بود               

حال بيماري دق يافته بود
گيج شد، بست دمي ديده خويش             

 دلش از نفرت و بيزاري ريش
 يادش آمد که بر آن اوج سپهر             

هست پيروزي و زيبايي و مهر
 فرّ و آزادي و فتح و ظفرست             

نفس خرّم باد سحرست
ديده بگشود و به هر سو نگريست              

ديد گردش اثري زينها نيست
آنچه بود از همه سو خواري بود               

وحشت و نفرت و بيزاري بود
 بال بر هم زد و برجست از جا            

گفت : کاي يار ببخشاي مرا
سال‌ها باش و بدين عيش بناز             

تو و مردار تو عمر دراز
 من نيم در خور اين مهمانی              

گند و مردار ترا ارزاني
 گر بر اوج فلکم بايد مرد               

عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت                 

زاغ را ديده بر او مانده شگفت
 رفت و بالا شد و بالاتر شد               

راست با مهر فلک همسر شد
 لحظه‌‌اي چند بر اين لوح کبود             

نقطه‌اي بود و سپس هيچ نبود

ای پادشه خوبان

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی